تبليغاتX
محفل غم

هر چه گشتم در این شهر نبود اهل دلی

 نمایی دیگر از دلم

 

از اول هم من وتو ما نبودیم.
از اول هم تو این سردرگمیها می گفتیم باهمیم اما نبودیم.
تمومش کن بیا از هم جداشیم  بیا اینقدر تکراری نباشیم.
تمومش کن تا همینجا تو یه لحظه! از این تنهایی با هم رهاشیم.
تمومش کن ته این جاده بستس؟ تهش ماییم که قلبامون شکسته.
بگو اینجا کجای قصه ی ماست  نگاه کن اول راهیم و خسته.
نترس از اینکه حرفم دلنشین نیست  تموم سهم ما از عشق این نیست.
ما عشق اول هم بودیم اما  همیشه عشق اول دلنشین نیست.
تمومش کن بیا ازهم جداشیم  بیا اینقدر تکراری نباشیم.
تمومش کن ...

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 20:7 |
 سلام

سلامی مجدد 

 می بینم که باز غمستان ما بی نظر مونده اینه رسمش؟

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 10:41 |
 اینم عکس استاد شجریان که خواسته بودین

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد؟

 

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 22:33 |
 من اومدم

بعد این همه اومدمو یه خونه تکونی حسابی کردم امیدوارم که مورد پسند همه باشه

با نظرات زیبا منو خوشحال کنین...

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 18:56 |
 دل مجنون خون شد...

من ميان دل مجنون دل ليلا را ميپوييدم...
دل ليلا گم شد...
دل مجنون خون شد...
شمعداني در هواي دشمنيها پژمرد...
من به روييدن مهتاب مي انديشيدم...
مثل يک زورق خوشرنگ و بلور...
کاش از پشت ابرهاي سياه چشمکي ميزد و بارور ميشد...
چشم سبزي روييد...
دل من عاشق شد...
ابر تيره ترسيد...
ماه من پيدا شد...


|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 18:44 |
 مطرب مهتاب رو...

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم

 گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم

 گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند

 گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم...

گاه انقدر دلتنگم که میترسم به تو بگویم...

 

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 18:37 |
 بیا ...

بگذار که در حسرت ديدار بميرم

 

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم

 

دشوار بود مردن و روي تو نديدن

 

بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم

 

بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب

 

در بستر اشک افتم و ناچار بميرم

 

تا بوده ام اي دوست وفادار تو بودم

 

بگذار که اي دوست وفادار بميرم

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 18:29 |
 بی تو من تنها ترینم

خاك عاشقي مي داند

گريه مي كند

رنج مي كشد وصبر مي كند

سر برآستانه ي مرگ مي گذارد

برشانه هايش مي گريد

اما نمي ميرد

خاك عاشقي صبور است

بر برگهاي پاييز بوسه مي زند

تقدير جهان را عوض مي كند

جوانه ها را بيدار مي كند

و درختها را خواب مي كند

اما خود هرگز نمي ميرد

خاك عاشقي صبور است

كه سالها وسالها براي آسمان

صبر مي كند

ومن همانم

كه از خاك آمده ام

چون خاك عاشقم

وچون خاك روزي

صبوري را خواهم آموخت

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 18:23 |
 تو که میدونی من بی تو تو بی من ...

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!

خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهاي رنگي ام!

 درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن!

آنجا مرده اي را ميابي آن مرده منم....

بــــــرگـــــرد عــــــزیــــــــزم

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 18:16 |
 غم من

اما نیمه شبی ...من خواهم رفت

از دنیایی که مال من نیست

از زمینی که بیهوده مرا بدان بسته اند ...

و تو انگاه خواهی دانست جایی چیزی در وجود تو خالیست

و تو آنگاه خواهی دانست ای پرنده ی کوچک قفس خالی منتظر من

که تنها مانده ای با دل روح خویش

و بی کسی خودت را دردناک تر خواهی چشید در زیر دندان غمت

غمی که من می برم

غمی که من می کشم

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 18:9 |
 محفل غم من

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 18:2 |
 ارسال فايلها بدون استفاده از اينترنت

 

ترفند های عالی:

ارسال فايلها بدون استفاده از اينترنت

به ادامه مطلب یه سر بزن


ادامه مطلب رو ببين که...
|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 17:48 |
 فراموشی نبود ما دردهایمان را فرموش نمی کردیم

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 17:32 |
 داداشم رفت...

و باز امتحانی دیگر ...

کمرم شکست:

 تقریبا ۱۰ روز پیش ساعت ۶:۰۰ گوشیم زنگ خورد

مامانم بود برنداشتم چون می دونستم که برای افطار منتظرمه که برم خونه

اما ۲ باره زنگ زد ! تعجب کردم ! مامانم وقتی تماسشو رد میکردم دیگه زنگ نمیزد

چون می دونست که تو راه خونه هستم ...

برداشتم:  

«الو مامان - الو کاوه داداشت مرد»

مصیبت بزرگی بود شاید میخواد بفهمه صبرم چقدره اما باز من ادامه دارم...

برای  شادی روح داداشم

الفاتحه...

 

 

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 15:14 |
 بدون شرح

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 14:47 |
 فقر یعنی ؟

به هر کجای دنیا می نگری شعله های جنگ و فقر برخواسته ، در گیر و دار روزها آواهای درون کمی تو را تسکین می دهند اما همیشه اینطور نیست بیاد داشته باش این روزها می گذرد و اهمیت هم چندان اهمیت ندارد ؟! ...

قصه این خیابانها تمام نمی شود ... نمی خواهم هر روز کاسۀ مسکینی را پُر کنی میخواهم دستش را بگیری همین قدر که درک کنی از گذر این روزها که ما شاد هستیم بر آنها چه میگذرد کافیست ...

یادم می آید از آن مرد مسکین پرسیدم روزگارت چطور است گفت همیشه یکسان ... می گفت روزی خانه ای داشته ... کاری داشتم اما پس از چند سال همه را بخاطر همسرش که بیمار بوده از دست داده و حالا چند سالی است که آواره کوچه ها شده او گفت حال می توانم از تو سوالی بپرسم گفت : آخرت که می گویند چیست ؟ گفتم جایی برای فردای تو ، آنجا که انسان را وعده دادند ... گفت این انسانها در زمین لذت بهشتی می برند اما برای ما فقرا همیشه نسیه است ...گفت می ترسم فردایی نباشد ... گفت از خدا نا امید شده ... گفت خدا مرا امروز زجر می دهد و او را فردا ... گفت چه فرقی می کند ما همیشه اسیر هستیم .... ایناها را گفت و رفت سوی نا کجا آباد پریشانی

آری ... گفته هایش را هنوز بیاد دارم همانطور لباس مندرس و قیافه ای که سالها ژولیده بود

آری محبت را کشته اند ... بیا تا بار دیگر نشان دهیم دلهامان محبت را فراموش نکرده

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 14:46 |
 دیگه نمیدونم چی بگم .... دیگه نمی خوام ادامه بدم آخرین نفس هامه

دیگه نمیدونم چی بگم .... دیگه نمی خوام ادامه بدم آخرین نفس هامه

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 14:39 |
 فریاد

بر کدام جنازه زار مي زند...
بر کدام جنازه زار مي‌زند اين ساز؟
بر جنازه ي کدام
مرده‌ي پنهان مي‌گريد
اين ساز ِ بي‌زمان؟
در کدام غار
بر کدام تاريخ مي‌مويد اين سيم و پنجه‌ي نادان؟

بگذار برخيزد
مردم ِ بي‌لبخند
بگذار برخيزد!

زاري در باغچه بس تلخ است
زاري بر چشمه‌ي صافي
زاري بر لق
اح شکوفه بس تلخ است
زاري بر شراع بلند نسيم
زاري بر سپيدار سبزبالا بس تلخ است.
بر برکه‌ي لاجوردين ِ ماهي و باد چه مي‌کند اين مديحه‌گوي تباهي؟
مطرب ِ گورخانه
به‌شهراندر چه مي‌کند
زير دريچه‌هاي بي‌گناهي؟

بگذار برخيزد مردم ِ بي‌لب‌خند
بگذار
برخيزد!
|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 14:32 |
 برای دانلود دعا های ماه مبارک رمضان با تلاوت زیبا وحجم کم به ادامه مطلب سر بزنین

مرگم را حس می کنم گناه زیاد دارم شاید به زودی
از میانتون برم برام دعا کنید خیلی خیلی محتاجم

این لینک به درد همه می خوره برای دانلود دعا های ماه مبارک رمضان
با تلاوت زیبا وحجم کم به ادامه مطلب سر بزنین 


ادامه مطلب رو ببين که...
|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 22:18 |
 کاوه

بنام خدایم

 حرف من

 یادش به خیر یکی می گفت : بچه که بودم از آسمون شب می ترسیدم نماد وسعت بود
برام وقتی
 بهم میگفتن مامان بابا رو چقدر دوست داری می گفتم به اندازه آسمون وحشتناک...
و آنگاه که صدایم را کسی نمی شنود و داد میزنم که من در جهلم بودم و غافل از کرده های
خویش و میگویم که مرا به دنیایم باز گردانید تا بهترین باشم غافل از اینکه بارها این ره را
امده و فرصتهای مدام خویش را به هیچ داده ام و هرگز بهترین نبودم و آنروز
چه سرد
است فریاد ناشنیدنی تن من...

آری سالهاست خواهان داد زدنی هستم که بگویم به ستوه آمده ام ولی افسوس که دل به
فریاد رس های زمینی داده ام و بارها  خالی نمودن پشتم را با روشهای متعدد تجربه نمودم و
هرگز به یاد نیاورده ام که جز تو فریاد رسی نیست .شبهای روستا را دوست داشتم زیرا
آسمان آنچنان نزدیک بود که بوی سوختن خورشید فراری از شب و ظلمت را شنیده ام بارها در
این خیال مانده ام که به سوی ستارگان بروم و ستاره بچینم اما هر بار تا رسیدن من به
ستاره ها باز روز شده و ستارگان از نظرم ناپیدا.

امروز که تنهایم را حس کردم و خود را در مسیر بی انتهای دنیا دیدم خیلی ترسیدم از
تاریکی شب ستاره ها از اون اسمان وحشتناک و در مقابلم سوالهای بی جوابی دیدم
که در این مسیر بی کسی در زیر کدامین سایه ی درخت خوابی چند کنم ودغبار نشسته
بر شانه هایم را برای کی به ارمغان آورم؟وباز آهی می کشم که خدای من در خود نمی بینم
تاب  ماندن در این میسر را و آن لحظه است که باز زانو میزنم و خاک را بوسه می کنم
که شاید دل مهربانش به حال من خراب بسوزد و از این زندگانی که درون باروتی من را
هر لحظه
با شعله آتشش می هراساند و مرا مجبور به فریاد زدن اینکه آری من به ستوه آمده ام
ودر ابتدای راه زندگی حس می کنم که دیگر تاب رفتن ندارم میکند و با اینهمه نمیدانم
روزی که در خاکش آرام میگیرم این همه عطش رفتن با ترس دیدار خدایم
خاموش میشود یا که نه

اما آرزو  می کنم که فضل و بخشش بی کرانش شاملم شود و روی سیاهم را ندیده ببیند
و به سوی خود بازم خواند

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 21:9 |
 2 صدای مختلف


کدام صدا دل را می نوازد؟؟؟/

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 18:38 |
 حیف بعضی ها که زن هستن و ...

 شجاعت زن اروپایی را
در سفرهای دور و دراز می دانی
من
شجاعت زن ایرانی را
در گفتن تک جمله ای حتی
به اعتراض
اما شجاعت تو در چیست؟
در خشونت در برابر زن ایرانی
و مردم داری در برابر زنی اروپایی؟

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 13:53 |
 و اما عشق

و اما عشق ... :

عشق واکنشی آموختنی و احساسی فراگرفتنی ست . یعنی هر آدمی عشق را با توجه به آموخته ها ، باورها و محدودیتهایش میشناسد و تجربه میکند . همگی انسانها با عشق یکسان برخورد نمیکنند اما همه براین باورند که اگر دوست داشتن شدت یابد به مرحله عشق می رسند .
(( اگر ادمی واقعا و صمیمانه کسی را دوست بدارد حتما همه مردم دنیا و زندگی را نیز دوست دارد . اگر من بتوانیم به کسی بگویم که <<تورا دوست دارم >> باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم من در وجود تو همه کس را دوست دارم ، با تو تمام دنیا را دوست دارم و در وجود حتی خودم را نیز دوست دارم )) اریک فروم

این فکر که کسی در این دنیا تو را دوست ندارد ، باعث می شود از خودت بدت بیاید ، ولی وقتی عاشق شدی و معشوق با تو همراه شد آن وقت اعتماد به نفست هم بیشتر میشود . در نتیجه خود را هم بیشتر دوست خواهی داشت زیرا دریافته انقدر خوبی که کسی عاشقت شود .(( عشق یک نعمت بزرگ است که به انسان هدیه شده است )) پتر ارک 

«واما من عشق یعنی یکی شدن عشق یعنی ایثار یعنی خواستن با تمام وجود» آخر اینم میزنیم : کاوه

یا به قول سیم سیم یعنی احترام قائل شدن برای خواسته خویش . یعنی مادرانه دوست داشتن

تنها مادر دلمو نمی شکنه

مادر هیچی به رخت نمی کشه

مادر از بالا نگاهت نمی کنه

مادر می سوزد اما سوختن

تو می سوزی اما ...

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 13:42 |
 بشکن

ساقی به نور باده بر افروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیایه عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید بجلوه سرو صنوبر خرام ما
ترسم که صرفه نکند رو باز خواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت ست بر جریده عالم دوام ما

کاش بعضی ها حرمت دل رو می دونستن بعد اینکه دلی رو می شکستند  باز نمی اومدن به شکستنش بخندند اما ما هم خدایی داریم

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 13:32 |
 دلم بدجوری گرفته
نذار کم شم من از آیندهء تو
به من فرصت بده گم شم دوباره توی آغوش بخشایندهء تو
به من فرصت بده برگردم از من ، به تو برگردم و یار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو دچار تو و گرفتار تو باشم ...
نذار از رفتنت ویرون شه جونم
نذار از خود به خاکستر بریزم
کنار من که وا می پاشم از هم
تحمل کن تحمل کن عزیزم ،
بهن فرصت بده رنگین کمون شم ، از آغوش تو تا معراج پرواز
حدیث تازهء عشق تو ام من ، به پایانم مبر از نو بیاغاز
منو نسپر به فصل رفته عشق ....
چه میکنه ابی ... اومدم چند خط به عنوان طلیعه بنویسم . از بس که قشنگه ادم دلش میخواد همشو بنویسه .
 خیلی دلم گرفته خیلی خیلی  تازه دارم میشکنم به امید رهایی از این دنیا و رفتن به سوی محبوبم

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 13:27 |
 کاش نی نی بودم تا معنی خورد شدن رو نمیدونستم

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 13:9 |
 اینم نوع جدیدشه

 

 

 

 


ادامه مطلب رو ببين که...
|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 15:31 |
 باز هم بد حجابی

خدایا همه ما را توفیق بده تا به چیزی چنگ بزنیم که میرا نباشه

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 15:13 |
 منم میگم
بهانه زیبایی است برای زیستن. برای خلق کردن. برای بودن و هست شدن. شیرین است و تلخیهایش نیز به همان نسبت دلنشین. امپراطوری عظیمت را می گسترانی بر تمامی وجودت. چه می شودم در این دنیا نمی دانم. انگاری غرق می شوم که همه چیزش خواستنی می شود. همه چیزش متفاوت از بقیه می نماید. حقایق معلق می شوند و من شناور در این فضا.
|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 2:30 |
 و باز هم ...

تنها آنکه بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی دهد
از شادی لبخند بهره می تواند داشت
آنکه جای کافی برای دیگران دارد
صمیمانه تر می تواند با دیگران بخندد
با دیگران بگرید

"ترجمه از استاد شاملو"

وصف حال توست این شعر. باور کن. با دیگران خندیده ای، و با دیگران گریسته ای و می دانی که طعم لبخند چیست. باور کن زیاد نیستند کسانی که طعم لبخند را به جان دل چشیده باشند. تو همیشه جای کافی برای دیگران داشته ای. این بار باید لبخند بزنی. لبخندی به وسعت دلت. لبخندی به زیبایی زندگانیت. به برکت زندگانیت و نه زنده مانیت. بخند که در پس همه این سختیها توامان موفقیتی عظیم به انتظارت نشسته.

|+| برگ غمي از ک مثل کاوه در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 2:28 |