
به هر کجای دنیا می نگری شعله های جنگ و فقر برخواسته ، در گیر و دار روزها آواهای درون کمی تو را تسکین می دهند اما همیشه اینطور نیست بیاد داشته باش این روزها می گذرد و اهمیت هم چندان اهمیت ندارد ؟! ...
قصه این خیابانها تمام نمی شود ... نمی خواهم هر روز کاسۀ مسکینی را پُر کنی میخواهم دستش را بگیری همین قدر که درک کنی از گذر این روزها که ما شاد هستیم بر آنها چه میگذرد کافیست ...
یادم می آید از آن مرد مسکین پرسیدم روزگارت چطور است گفت همیشه یکسان ... می گفت روزی خانه ای داشته ... کاری داشتم اما پس از چند سال همه را بخاطر همسرش که بیمار بوده از دست داده و حالا چند سالی است که آواره کوچه ها شده او گفت حال می توانم از تو سوالی بپرسم گفت : آخرت که می گویند چیست ؟ گفتم جایی برای فردای تو ، آنجا که انسان را وعده دادند ... گفت این انسانها در زمین لذت بهشتی می برند اما برای ما فقرا همیشه نسیه است ...گفت می ترسم فردایی نباشد ... گفت از خدا نا امید شده ... گفت خدا مرا امروز زجر می دهد و او را فردا ... گفت چه فرقی می کند ما همیشه اسیر هستیم .... ایناها را گفت و رفت سوی نا کجا آباد پریشانی
آری ... گفته هایش را هنوز بیاد دارم همانطور لباس مندرس و قیافه ای که سالها ژولیده بود
آری محبت را کشته اند ... بیا تا بار دیگر نشان دهیم دلهامان محبت را فراموش نکرده

|
+| برگ غمي از ک مثل کاوه در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 14:46
|